با خود فکر می کنم افکاری عجیب٬ دست آخر به این فکر می افتم که چه بنویسم اما کلاف درهم اندیشه ام یاریم نمی کند. انگاری تمام سلولهای مغزم نافرمانی می کنند و دست به اعتصاب عظیمی زده اند.
در سرم طوفانی است و افکارم سوار بر این طوفان به هر کجا می رود٬ گاه به زمان کودکی می رود گاه به آینده؛ هر چه تلاش می کنم که لگام این اسب چموش را مهار کنم و گشتی در چمن زار سرسبز عشقم بزنم نمی توانم. باورکردنی نیست ولی پراکندگی اعصاب عذابم می دهد. چه کنم؟
آیا دوگانه فکر کرده ای؟ یعنی تا فکری از خاطرت می گذرد فکری درست عکس آن در مغزت تداعی کند. تمرکز فکر آرزویی برایم شده؛ به هر حال انگیزه ای برای نوشتن این انشاء نداشتم باور کنید احساساتم را به رشته تحریر در آوردم نمی دانم شاید عاجز از اینکه بتوانم احساساتم را روی کاغذ بیاورم. |