من در خود فریادی دارم٬ فریادی که در دنیای این چنین کسی قدرت درک آن را به جز تو ندارد تو فریادم را می شنوی٬ من به پرواز بوسه های تلخ تو عادت دارم.
من به دنبال گمشده خود در ساحل آرزوها به انتظار زورقهای سپید آسمانم تا که بارش محبت را در باغچه زندگی خود شاهد باشیم. من به دنبال سنجاقک طلایی ساحل می گردم سنجاقکی که روزی بر موهای آشفته تو بوسه میزد٬ من به دنبال پرنیانی سرد در خوابگاه آرزویم.
من فریاد می زنم در دالان صداقت تا که تارهای فروتنی و پیوند عشق را در خود بیافرینم و با تو یکی شوم٬ من فریاد خواهم زد که بعدها یا همین فردا به آغوشت باز خواهم گشت.
من دنیای پر عطوفت دستانت را می خواهم که با آن پلی به جزیره پیوندها بزنیم و از گلهای هوس میوه های عشق را راهی بازار زندگی نمائیم٬ من فریاد می زنم می خواهم با تو باشم هر دو یک جا٬ سازنده و شیدا.
من بروی همین اوراق فریاد می زنم تا تو با گوش جان پذیرای آن باشی٬ من فریاد می زنم که منتظرم باش تا بار دیگر با تو باشم در میان عطر و سکوت. من فریاد اشکهایم را به تو می سپارم که مشتاقانه در خلوت شب فریاد می زنند:
«« دوستت دارم ای همنفس »» |